Holy Bible project logo icon
FREE OFF-line Bible for Android Get Bible on Google Play QR Code Android Bible
Holy Bible
for Android

is a powerful Bible Reader which has possibility to download different versions of Bible to your Android device.

Bible Verses
for Android

Bible verses includes the best bible quotes in more than 35 languages

Pear Bible KJV
for Android

is an amazing mobile version of King James Bible that will help you to read this excellent book in any place you want.

Pear Bible BBE
for Android

is an amazing mobile version of Bible in Basic English that will help you to read this excellent book in any place you want.

Pear Bible ASV
for Android

is an amazing mobile version of American Standard Version Bible that will help you to read this excellent book in any place you want.

BIBLE VERSIONS / کتاب مقدس / عهد قديم / پیدایش

کتاب مقدس - Old Persian Version, 1815

پیدایش خروج

فصل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50

1 و یعقوب در زمین غربت پدر خود، یعنی زمین کنعان ساکن شد.

2 این است پیدایش یعقوب. چون یوسف هفده ساله بود، گله را با برادران خود چوپانی می کرد. و آن جوان با پسران بلهه و پسران زلفه ، زنان پدرش، می بود. و یوسف از بدسلوکی ایشان پدر را خبر می داد.

3 و اسرائیل، یوسف را از سایر پسران خود بیشتر دوست داشتی ، زیرا که او پسر پیری او بود، و برایش ردایی بلند ساخت.

4 و چون برادرانش دیدند که پدر ایشان، او را بیشتر از همه برادرانش دوست می دارد، از او کینه داشتند و نمی توانستند با وی به سلامتی سخن گویند.

5 و یوسف خوابی دیده، آن را به برادران خود باز گفت. پس بر کینه او افزودند.

6 و بدیشان گفت: «این خوابی را که دیده ام، بشنوید:

7 اینک ما در مزرعه بافه ها می بستیم، که ناگاه بافه من برپا شده، بایستاد، و بافه های شما گرد آمده، به بافه من سجده کردند.»

8 برادرانش به وی گفتند: «آیا فی الحقیقه بر ما سلطنت خواهی کرد؟ و بر ما مسلط خواهی شد؟» و بسبب خوابها و سخنانش بر کینه او افزودند.

9 از آن پس خوابی دیگر دید، و برادران خود را از آن خبر داده، گفت: «اینک باز خوابی دیده ام، که ناگاه آفتاب و ماه و یازده ستاره مرا سجده کردند.»

10 و پدر و برادران خود را خبر داد، و پدرش او را توبیخ کرده، به وی گفت: «این چه خوابی است که دیده ای؟ آیا من و مادرت و برادرانت حقیقتا خواهیم آمد و تو را بر زمین سجده خواهیم نمود؟»

11 و برادرانش بر او حسد بردند، و اما پدرش، آن امر را در خاطر نگاه داشت.

12 و برادرانش برای چوپانی گله پدر خود، به شکیم رفتند.

13 و اسرائیل به یوسف گفت: «آیا برادرانت در شکیم چوپانی نمی کنند؟ بیا تا تو را نزد ایشان بفرستم.» وی را گفت: «لبیک.»

14 او را گفت: «اﻵن برو و سلامتی برادران و سلامتی گله را ببین و نزد من خبر بیاور.» و او را از وادی حبرون فرستاد، و به شکیم آمد.

15 و شخصی به او برخورد، و اینک او در صحرا آواره می بود. پس آن شخص از او پرسیده، گفت: «چه می طلبی ؟»

16 گفت: «من برادران خود را می جویم، مرا خبر ده که کجا چوپانی می کنند.»

17 آن مرد گفت: «از اینجا روانه شدند، زیرا شنیدم که می گفتند: به دوتان می رویم.» پس یوسف از عقب برادران خود رفته ، ایشان را در دوتان یافت.

18 و او را از دور دیدند، و قبل از آنکه نزدیک ایشان بیاید، با هم توطئه دیدند که او را بکشند.

19 و به یکدیگر گفتند: «اینک این صاحب خوابها می آید.

20 اکنون بیایید او را بکشیم، و به یکی از این چاهها بیندازیم، و گوییم جانوری درنده او را خورد. و ببینیم خوابهایش چه می شود.»

21 لیکن رؤبین چون این را شنید، او را از دست ایشان رهانیده، گفت: «او را نکشیم.»

22 پس رؤبین بدیشان گفت: «خون مریزید، او را در این چاه که در صحراست، بیندازید، و دست خود را بر او دراز مکنید.» تا او را از دست ایشان رهانیده، به پدر خود رد نماید.

23 و به مجرد رسیدن یوسف نزد برادران خود، رختش را یعنی آن ردای بلند را که در برداشت، از او کندند.

24 و او را گرفته ، در چاه انداختند، اما چاه، خالی و بی آب بود.

25 پس برای غذا خوردن نشستند، و چشمان خود را باز کرده، دیدند که ناگاه قافله اسماعیلیان از جلعاد می رسد، و شتران ایشان کتیرا و بلسان و لادن بار دارند، و می روند تا آنها را به مصر ببرند.

26 آنگاه یهودا به برادران خود گفت: «برادر خود را کشتن و خون او را مخفی داشتن چه سود دارد؟

27 بیایید او را به این اسماعیلیان بفروشیم، و دست ما بر وی نباشد، زیرا که او برادر و گوشت ماست.» پس برادرانش بدین رضا دادند.

28 و چون تجار مدیانی در گذر بودند، یوسف را از چاه کشیده، برآوردند؛ و یوسف را به اسماعیلیان به بیست پاره نقره فروختند. پس یوسف را به مصر بردند.

پیدایش  37:28 - Joseph Sold into Slavery
Joseph Sold into Slavery
29 و رؤبین چون به سر چاه برگشت، و دید که یوسف در چاه نیست، جامه خود را چاک زد،

30 و نزد برادران خود بازآمد و گفت: «طفل نیست و من کجا بروم؟»

31 پس ردای یوسف را گرفتند، و بز نری را کشته ، ردا را در خونش فرو بردند.

32 و آن ردای بلند را فرستادند و به پدر خود رسانیده، گفتند: «این را یافته ایم، تشخیص کن که ردای پسرت است یا نه .»

33 پس آن را شناخته ، گفت: «ردای پسر من است! جانوری درنده او را خورده است، و یقینا یوسف دریده شده است.»

34 و یعقوب رخت خود را پاره کرده، پلاس دربر کرد، و روزهای بسیار برای پسر خود ماتم گرفت.

35 و همه پسران و همه دخترانش به تسلی او برخاستند. اما تسلی نپذیرفت، و گفت: «سوگوار نزد پسر خود به گور فرود می روم.» پس پدرش برای وی همی گریست.

36 اما مدیانیان یوسف را در مصر به فوطیفار که خواجه فرعون و سردار افواج خاصه بود، فروختند.

<< ← Prev Top Next → >>